در اینکه این روزها اصولاً روزهای اصلاً خوبی نیستند و نوید روزهای بسیار بدی رو در پیش میدن شکی نیست.

به شدت افسوس می خورم، حتی افسوس لحظاتی رو که می تونستم با " باربی گرل" آکوآ خوش باشم و بچه گی کردم و حالا می گم می شه یه روزی بیاد که بتونم از ته دل، از تهِ تهِ دل، اونجا که دیگه به سیاهی میزنه، باهاش شادی کنم؟
گمون نکنم، دیگه گمون نکنم...دیگه حتی گمونم نمیکنم.

نه افسرده گیه اسمش نه فرسوده گی. ایمانِ. ایمان به یک سری روزهایِ بدِ اجتناب ناپذیر که جزو کوچکی از یک کلِّ پوچ اند. پوچی ای که باید به نحو احسنت، با شادی ، سپری اش کرد، سپری می شد، و به نحو احسنت داره حروم می شه به این گمان که یک عدّه حرام نمی کنند.

و بسیار متاسف هستم ... برای همه مون. همه ی هممون...اونجا که دیگه این خفقان ِ مطلق ِ محض، به جنونِ انفجارِ لجام گسیخته ای تبدیل میشه، که دیگه دوست و دشمن، وطن و موطن،انسان و حیوان، همه مون، همه شون،گریزی،خاکریزی،جایی،راهی برای فرار نداشته باشیم و نداشته باشن و با هم بسوزیم و فوقش گاهی بهم بخندیم وفوق فوقش بعدها بنویسیم یا یکی بنویسه "نسل سوخته". نسلِ سوخته ی جزغاله ِ جزغاله که حتی به خاکستر استخوناشم بعید می دونم رحمی بشه ، که اگر "کاشکی، کاشکی، کاشکی، داوری، داوری، داوری، در کار در کار درکار می بود ... اما داوری آنسوی در نشسته است،بی ردای شوم قاضیان...ذاتش درایت و انصاف، هیأتش زمان..." .... و هیات اش من، تو .. .هیبت اش باد ... اصلاً هیبت اش من و تو و باد ...
و" آنان كه سهم شان را از باد ،
با دوستا قبان معاوضه كردند ،
در دخمه هاي تسمه و زرد آب،
گفتند در جواب تو، با كبر دردشان
‏زنده ست باد
تا زنده است باد
توفان آخرين را
در كار گاه ِ فكرت ِ رعد انديش
ترسيم مي كند،
كبر كثيف ِ كوه ِ غلط را
بر خاك افكنيدن
تعليم مي كند"که نه تنها باد، که نسیمی هم کافی است که برگ های سست ِ زرد رنگ ِ هرگز بهار ندیده، برگ های بادی به هر جهت، و برگ هایی که عمری به امید باران و شبنم و آفتاب و جدیداً سبز شدن ...برگ هایی که به بوی گل سوسن ویاسمن به انتظار نشسته اند، نشستند، ... ، همه ، همه و همه ، درهم آمیزند... به هم آویزند.